هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

اتفاقات روزهای گذشته

سلام گل دخترم جونم برات بگه روز 4 شنبه 6 شهریور به امید شرکت در جشن نامزدی پسر خاله ناتنی پدر رفتیم ورامین اما فرداش درست چند ساعت قبل از شروع مراسم پدر بزرگ داماد فوت کرد و مراسم به هم خورد  ایشالا خدا رحمتش کنه  روز 9 شهریور هم تولد سبحان بود دایی صادق جمعه 8 شهریور یه مهمونی کوچیک گرفته بود که پدر شرکت نکرد اما من و شما رفتیم  وقتی وارد شدیم برای سبحان شعر تولدت مبارک رو خوندی و بعد هم افتخار دادی و یه کم عربی رقصیدی  سبحان گلم ایشالا 1000 ساله بشی  امروز هم دوشنبه 11 شهریور هست و تازه اومدیم خونه   تور و خدا لبخند زدن این پسر رو ببین      ...
11 شهريور 1392

بازگشت

سلام گلم عشقم امیدم دختر قشنگم امروز شنبه 26 مرداد و من حدود یک ماه میشه که به وبلاگت سر نزدم خیلی خیلی شرمنده ام اما کلم یه مشکلی پیش اومده بود که همه ذهن مامان رو درگیر کرده بود و از طرفی دلم نمی خواست اینجا برات چیزای ناراحت کننده یادگاری بزارم گل دخترم  تو یک ماه گذشته تقریبا 8 روز ورامین بودیم و روز 14 مرداد تولد مامانی بود که نتونستیم جشن بگیریم و فردا شبش که مهمون داشتیم و دایی ناصر پدر با خونوادش و مامان بزرگ و بابا بزرگش اینجا بودن پدر یه کیک قهوه خرید که من خیلی خوشحال شده همون اخر هفته یعنی 5 شنبه 17 مرداد هم رفتیم کیان و تا شنبه بودیم و روز جمعه هم عید فطر بود شرمنده از اون روزا عکس نگرفتیم و با اینکه شما و عرشیا پ...
26 مرداد 1392

انچه گذشت

سلام گلم  دختر عزیزم تو چنر روز گذشته چند تا اتفاق افتاد که برات می نویسم امروز شنبه 29 تیر  اول اینکه روز 4 شنبه 19 تیر اولین روز رمضان بود  روز 5 شنبه ما رفتیم به ییلاقی به اسم ایرا البته مهمون دوستامون بودیم یعنی پدر و مادر لیلنا جون شما هم حسابی با هم بازی کردین و ما تا جمعه عصر اونجا بودیم و خیلی خوش گدشت واقعا هم منطقه زیبا و هم خوش اب و هوایی بود روز 5 شنبه گذشته یعنی 27 تیر هم رفتیم پارک که اونجا هم لیانا جون با پدرش رو دیدیم شماا حسابی به تبعیت از لیانا سوار تاب شدی البته بگم اونروز من متوجه شدم که گویا قبلا که با پدر رفته بودی سوار الاکلنگ هم شده بودی اون روز هم سوار شدی و حسابی بازی کردی همو...
29 تير 1392

هاپو

سلام عشقم امروز 18/4/92 هست اما من میخوام راجع به روز شنبه 15 تیر برات بگم که با هم رفتیم پیاده روی گل دخترم اون روز داشتم شما رو با کالسکه می بردم پاک(پارک) که یه هاپو کوچولو که قلادش دست یه اقا پسر 10 12 ساله بود دیدیم از اونجا که شما عاشق حیونا هستی من عمدا سعی کردم از کنار هاپو رد بشیم تا شما حسابی تماشا کنی اما بگم خودم داشتم سکته می کردم که ناگهان چشمت روز بد نبینه سگ شروع کرد به پارس کردن منم شروع کردم به جیغ کشیدن و شما هم همش میگفتی چعه(چخه)اینو از پدرت یاد گرفتی خلاصه یه اقای دیگه اومد و هاپو رو اروم کرد کل جریان شاید چند ثانیه طول کشید اما نکته جالبش در این بود که وقتی هاپو رفت من حسابی ترسیده بودم اما شما سعی می کردی منو ارو...
18 تير 1392

اخر هفته

سلام گل دختر امروز شنبه 15 تیر هست و روز 4 شنبه عصر دایی صادق و خاله ندا یا به قول شما مامان ندا و سبحان با مادر جون ربابه و بابا علی و مامان اکرم اومدن خونه ما شما هم حسابی خوشحال و خندان بودی و با سبحان بازی می کردی شب هم هر دوتا تون از اینکه قرار بود کنار هم بخوابین ذوق زده شده بودین گل دخترم البته اینم بگم سبحان چند بار رفت روی میز شیشه ای و دایی صادق برای اینکه دیگه اینکارو نکنه بهش گفت می برمت خونه بقلش کرد شما هم که حسابی غصه خوردی و تند تند با گریه می گفتی ببشید ببشید(ببخشید) و بعد هم خلاصه کلی دایی صادق نازتو کشید تا اروم شدی گلم فدای اون شب یعنی 5 شنبه رفتیم جنگل سی سنگان نهار خوردیم و شما سبحان حسابی شن ب...
15 تير 1392

اخر هفته کیان

سلام عشقم باز هم روز 5 شنبه  یعنی 6 تیر رفتیم کیان البته دایی داوود اینا هم از ورامین اومدن و عمه ذلفا هم چون بارون می بارید جاده خطرناک بود بنابر این جمعه صبح اومدن گل دخترم پنج شنبه و جمعه حسابی بارون بارید و هوا سرد بود اما شما در کنار بچه ها حسابی بهت خوش گذشت روز شنبه صبح هوا افتابی بود بنابراین رفتیم یه کم دور بزنیم که باز بارون شروع شد اولش کم بود اما دوباره شدید شد تا حرکت کنیم حسابی جاده رو لیز کرد خیلی خطرناک بود اما هم خوش گذشت هم به خیر عزیز دلم این چند روز حساب ی با زهرا و علی اصغر و عمه پانی بازی کردین اونم چی کش بازی برا اولین بار این بازی رو می دیدی و فقط بالا پایین می پریدی اینم عکس روز نه ببخشید ساعت افتابی &n...
9 تير 1392

نیمه شعبان

گل دخترم روز 3 تیر نیمه شعبان بود ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم محمود اباد کنار دریا شما هم کلی شن بازی کردی اما متاسفانه دوربین و یادمون رفته بود ببریم عصر همون روز هم دایی داوود اینا اومدن خونمون حدود یک ساعت اینجا بود ن بعد هم رفتن روز چار شنبه یعنی 5 تیز عصر رفتیم دوره خانوادگی خونه خاله ماریا دختر عموی بابا که خیلی هم خوش گذشت اینم عکسای شما و کوثر کوچولو دختر خاله ازاده       شب هم عمه پانی با کلی تلاش برای بابا جعفر تولد جشن تولد گرفته بود خلاصه همه بودیم و کلی خوش گذشت بابا جعفر هم حسابی سورپرایز شد   ...
9 تير 1392